تبليغاتX
کاش مي شد در عاشقي هم توبه کرد

بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم باشد که نباشیم تا همه بدانند که بودیم..!!

 روزی
روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع مي شن و غايم موشک بازي ميکنن ديوانگي چشمميذاره همه مي رن غايم ميشن تنبلي اون نزديکا غايم ميشه حسادت ميره اون ور غايم ميشه عشق مي ره پشت يه گل رز ديوانگي همه رو پيدا مي کنه به جز عشق حسادت عشق رو لو ميده و به ديوانگي ميگه که رفت پشت گل رز عشق نمياد بيرون ديوانگي هرچي صدا مي زنه عشق بيا بيرون ديوانگي هم يه خنجر ور ميداره همينطور رز رو با خنجرش مي زنه تا عشق پيدا بشه يک دفعه عشق ميگه آخ چشمو کور کردی ديوانگي اشک مي ريزه به دست و پاي عشق بهش مي گه من چشم تو رو کور کردم تو هر کاري بگي من انجام

 

نوشته شده توسط   یاس

|+| نوشته شده توسط در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 18:16 |
 نمیدانم .......

نمي‌دانم محبت را بـر چه كاغذي بنويسم كه هرگز پاره نشود

بـرچـه گلـي بـنويـسم كه هـرگز پرپر نشـود

بـر چه ديواري بنويسم كه هرگز پاك نشود

بـر چه آبـي بنويسم كه هـرگز گل آلود نشود

بـر چه قلـبي بنويسم كه هـرگز سـنگ نشود؟

|+| نوشته شده توسط در جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت 12:37 |
 من و تو ....
یه اتاقي باشه گرمه گرم .. روشنه روشن .. تو باشي منم باشم .. کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد .. تو منو بغلم کني که نترسم .. که سردم نشه .. که نلرزم .. اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار .. پاهاتم دراز کردي .. منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم .. دو تا دستتم دورم حلقه کردي .. بهت ميگم چشماتو ميبندي؟ ميگي آره بعد چشماتو ميبندي ... بهت ميگم برام حرف میزنی ؟ برام قصه میگی ؟ تو گوشم؟ ميگي آره بعد شروع ميکني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن .. يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن ..

ميدوني؟ ميخوام رگ بزنم ، رگ خودمو ، مچ دست چپمو .. يه حرکت سريع .. يه ضربه عميق .. بلدي که؟ ولي تو که نميدوني ميخوام رگمو بزنم .. تو چشماتو بستي .. نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم .. نمي بيني که سريع ميبرم .. نمي بيني خون فواره ميزنه .. رو سنگاي سفيد .. نمي بيني که دستم مي سوزه و لبم رو گاز ميگيرم که نگم آآآخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني .. تو داري قصه ميگي .. دستمو مي ذارم رو زانوم .. خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا .. قشنگه مسير حرکتش .. حيف که چشمات بسته است و نميتوني ببيني .. تو بغلم کردي .. مي بيني که سرد شدم ، محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم ، مي بيني نا منظم نفس مي کشم ..! تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت. مي بيني هر چي محکم تر بغلم ميکني سرد تر ميشم .. ميبيني ديگه نفس نميکشم ..؟

چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم .. ميدوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن .. از تنهايي مردن .. از خون ديدن .. وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم .. مردن خوب بود آرومه آروم ... گريه نکن ديگه.. من که ديگه نيستم دونه دونه اشکای چشماتو ببوسم ، بگم ، خوشگل شدياااا بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟

دلم مي شکنه .. دل روح نازکه ، نشکونش خب؟

|+| نوشته شده توسط در جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت 12:35 |
 احساساتم رفت...
 خیلی وقته از همه دنیا بریدم دیگه نمیگم کاش....... دیگه منتظر نیستم.دیگه هر روز گریه نمی کنم.می خوام از نو شروع کنم.یه زندگی جدید بی عشق جدید.می خوام تنها یه زندگی جدیدرو تجربه کنم.نمی خوام دیگه ساده باشم.فریب بخورم.اشک بریزم.منتظر باشم.

تا حالا شده از خودت بپرسی که با من چیکار کردی؟؟

http://i1.tinypic.com/525axle.jpg 

|+| نوشته شده توسط در جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت 12:32 |
 حکايت جالبي است که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند

 

واسه گلي خاك گلدان شو كه اگه به خورشيدم رسيد، يادش باشه چطوري رسيده! درسته گل خوبه ، ولي ببين اون گل ارزش داره كه خاكش بشي

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه نهم آبان 1386 ساعت 20:22 |
 یکی بود یکی نبود...

يكي بود يكي نبود اون كه بود تو بودي اون كه تو قلب تو نبود من بودم يكي داشت يكي نداشت اون كه داشت تو بودي اون كه جز تو كسي رو نداشت من بودم يكي خواست يكي نخواست اون كه خواست تو بودي اون كه نخواست از تو جدا بشه من بودم يكي رفت يكي نرفت اون كه رفت تو بودي اون كه بجز تو دنبال هيچكي نرفت من بودم.

روزی بود و روزگاری، قلبی بود و عقلی... که در کشاکش بلاها همیشه عقل جلودار بود و قلب رهرو...

                              

 

نوشته شده توسط   خاطره

 

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه نهم آبان 1386 ساعت 9:39 |
 پس از رفتنت آرزوهايم را دفن خواهم کرد.

پس از رفتنت آرزوهايم را دفن خواهم کرد. دفتر خاطراتم را به آب خواهم انداخت و قاب عکس اتاقم را به پستوي زمان خواهم سپرد...نبودنت را باور خواهم کرد و اجازه ورود هيچ نگاهي را به رويا هايم نخواهم داد.اين را قول مي دهم

|+| نوشته شده توسط در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 20:4 |